تبليغاتX
آزادگی
فرهنگی . اجتماعی

دلتنگی مرا می خواند

باد دلتنگی های مرا به هم بازی

دعوت می کند.......

دلتنگی هایم در آسمان بی ستاره می رقصند.......

و هر یک خود ستاره ای در آسمان می شود.

حالا من در زیر  آسمان پر ستاره

دلتنگی هایم قدم می زنم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:35  توسط همایون | 

۱

ساز را برداشتم

جهان را یک به یک نواختم

در غروب سرد پایز ......شد خزان را......

در طلوع صبح امید مرغ سحر را

۲ 

سرد شد انگشتانم

به امید چراغی گرمی بخش

اما هر گز ......

وجودم سرد تر شد

سازم خود را به آتش کشید تا گرم شوم

۳

حالا گرم شدم

اما

دیگر سازی ندارم که بنوازم

............ 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 13:12  توسط همایون | 

آهای ...............

با شمام .................

صدام را می شنوید؟؟؟؟

فکر نکنید وجود مرا هم می توانید در بند بگیرید....

من سالهاست که بند بند وجودم در بند است......

با این وجود شعار آزادگی سردادم

با این شعار خود را آتش زدم و سوختم تا ساختم

آتشی که نفت و کبریتش را تو به به من دادی

من آن روزی که در بندم آزادم.......

و آن روزی که آزادم در بندم......

حال اگر میخواهی آزادم کنی

 در بندم بگیر ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:10  توسط همایون | 

تو آزاد بودی و تنها

من تنها بودم و در بند

تو در بند کردی خود را

من آزاد شدم با تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:54  توسط همایون | 
باید از دنیایی که برایمان ساختند

گذشت.......

ای کاش یک بار دیگر

 مادرم مرا در آغوش می گرفت

تا پدرم لبخند بر لب بزند

بجای دندان.......

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:16  توسط همایون | 
تو از آغاز گفتی و از بودن...

من از بودن می گویم و پایان...

سر انجام هردو مان باهم

                    فریاد خواهیم زد

                               زنده باد

                                  فریاد........

                                   وای فریاد

                                  خدا فریاد

                                      فریاد......

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 18:53  توسط همایون | 
با مردم بی درد 

ندانی که چه درد است...

درد است که ندانی که چه.

درد است...

درد است ...

درد است...

همه دنیاوجهان یک سره درد است

انگار که جهان می خواهد یک بار دگر فرزند بزاید....

ای کاش نزایید........

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:55  توسط همایون | 

ابراهیم وار هر روز کمر به قتل

جان خویش کرده ایم ....

به امید معجزه ای .....

چه خیال تلخیست.......

این بیخیالی ها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:22  توسط همایون | 

انگار که خانه شیطان است خانه ء مان

       که از هر طرف سنگی بر او می کوبند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:11  توسط همایون | 
سینهء مرد جنگی را در نمایشگاه عکس می گذارند

و

اسمش را بر روی کوچه ها .

فرزندانشان را در مدارس شبانه روزی شاهد

و

زنانشان را در کلاس مسائل شرعی جنسی.

چه خوشخیالانه همه چیز را توجیه میکنند.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 16:52  توسط همایون |